طن عشقي است والا, هميشگي, روينده وسبز. موطن ما  ايران است ايراني كه از دير بازبه آن عشق ورزيده ايم آنگونه عميق كه فردوسي, فرزند پاكزادش چنين سرود: 

 

اگر  سر به  سر تن به  كشتن  دهيم

دريغ است كه كشور  به دشمن دهيم

چو ايران نباشد تن من مباد

به  اين بوم و بر زنده يك تن مباد

 

 

دريغ است ايران كه ويران شود

 كنام پلنگان وشيران شود

 

عارف

مقام زن در شاه نامه

در شاه نامه  فردوسی نزديک به ۲۰ زن نقش آفرينی كرده اند که البته بيش تر آنها در دوره پهلوانی می زيند. به درستی می توان گفت که درهيچ کتاب ديگری در ادب کهن ایرانی تا بدين پايه زنان خردمند و ستوده وجود ندارند. و هيچ سخن گويی اين گونه زنان را نستوده است. این در حالی است که برخی از به اصطلاح پان ها با برداشت  بريده و گزينشي خود از شاه نامه و استناد به یکی دو بیت بر افزوده ( الحاقی ) هم چون « زن و اژدها هر دو در خاك به .... » در تلاشند در ادامه نيات شوم خويش براي انفكاك و از هم پاشيدن وحدت ملي ايرانيان ، فردوسی چكامه سراي بزرگ ايران زمين را شاعري زن ستيز  معرفي كنند . غافل از آنكه ما ايرانيان هزاره هاست كه به دليل داشتن فر و روح مشترك در سنتها ، عقايد و آيين هاي ملي و مذهبي فارغ از تبليغات و هياهوي هر گونه پانيست از فارس گرفته تا عرب قالب يكپارچه و عظيم خويش را در پناه نام هميشه سرفراز ايران از ارس تا هرمز حفظ و به پاسباني نشسته ايم . اين ياد داشت به جنبه هاي مختلف مقام زن در اثر جاويدان شاه نامه مي پردازد . بي شك خواننده پس از پايان مطلب  تامل و قضاوت مي كند كه آيا تنها چند بيت الحاقي آن هم در مقطعي از شاه نامه كه رستم خشمگين و دژم  از قتل سياوش در پاسخ به خيانت سودابه به زبان مي آورد در برابر انبوهي از ابيات در وصف دلاوري گرد آفريد ، خردمندي سين دخت ، صراحت تهمينه ، پاك دامني فرنگيس ،  وفا داري رودابه و به سلطنت رسيدن هماي براي زن ستيز معرفي كردن شاه نامه و فردوسي كافي است !! ؟؟ و به راستي كدامين هدف در پشت  اين جعليات و  نقاب اين پيراهن عثمان به دستان طراحي و پيگيري مي شود ؟؟  

كتاب شاهنامه درياي حكمت،معرفت،اخلاق و درس زندگيست.شعر از عناصري است كه به وسيله آن ميتوان به فرهنگ مردم زمان آن پي برد.شعرا اصولا انسانهايي نازك دل و متاثر از محيط مي باشند كه در واقع با سرودن شعر جداي از بروز درونيات خود به بازگويي احوال دوران خويش مي پردازند.با بررسي اشعار شعراي متقدم و متاخرو در كنار آن بررسي تاريخ ايران،مي شود به اين مهم دست يافت كه ادبيات ايران در تعاملي مستقيم و ارتباطي تنگاتنگ با وضعيت سياسي و فرهنگي زمانه خود بوده است.البته در اين ميان نبايد و نميتوان نقش جغرافيا و تاثير محيط طبيعي را بر شعر ناديده انگاشت . صحبت اصلي ما در باره جايگاه و مقام زن در شاهنامه فردوسي است كه نشان از نوع فرهنگ و رويكرد جامه آنروز به مسئله زن دارد.
فردوسي در جاي جاي شاهنامه از دلاوري ها و هوشياري زنان،به ويژه زنان ايران، سخن به ميان آورده است و آنان را همپاي مردان وارد اجتماع نموده، مقام و منزلتي والا به زن بخشيده  و اين گروه از افراد جامعه را از نظر عقل و هوشياري بسيار زيبا توصيف كرده است:

ز پاکی و از پارسایی زن

که هم غمگسار است هم رایزن

 

و يا

 

اگر پارسا باشد و رایزن

یکی گنج باشد پراکنده زن

 

ادامه نوشته

کاخ لیدوما

پیدا شدن چهارمین کاخ هخامنشی بنام لیدوما در نور آباد ممسنی

پارسه ( تخت جمشید ) ، پاسارگاد ، شوش و

لیدوما

کارشناسان بنای این کاخ را مربوط به زمان داریوش اول تخمین زده اند

سلطان جلال الدین خوارزمشاه

یکی از سرداران بزرگ و دلاور ایران جلال الدین خوارزمشاه(تولد ــ وفات ۶۲۸ هجری قمری) که در تاریخ کهن ایران نامش به نیکی یاد شده است جلال الدین خوارزمشاه پسر محمد خوارزمشاه است. در زمان این سردار رشید بود که ایران با رخداد نافرجام چنگیز مغول روبرو گردید و جلال الدین خوارزمشاه با دلاوری های خود خدمت های درخشان به سرزمین تاریخ و کشور خود نمود.چنگیز که در ظاهر برای تجارت و در نهان برای جاسوسی و کسب اطلاع از ایران در سال ۶۱۵ هجری قمری در حدود چهرصد و پنجاه نفر از پسران و ملازمان خود و تجار مغول را با سرمایه ای زیاد به ایران فرستاد ولی این عده در شهر اترار کشته شدند همینکه این خبر به چنگیز رسید از محمد خوارزمشاه خواست که حاکم اترار را به وی تسلیم کند ولی محمد خوارزمشاه به این درخواست اعتنایی نکرد.لذا چنگیز سخت دگرگون شد و عازم نبرد با خوارزمشاه شد. محمد خوارزمشاه چون از مقصود چنگیز آگاه شد به ماورا النهر ور همان هنگام جوجی خان پسر چنگیز در یکی از حکمرانان ترکستان به آن نواحی آمده بود محمد خوارزمشاه قصد  جوجیخان کرد و نزدیک (جند) با اینکه مغولان نزدیک حاضر به جنگ نبودند نبرد را آغاز کرد و باید گفت اگر تلاش های شاهزاده جوان جلال الدین نبود شاید محمد خوارزمشاه از جوجی خان شکست می خورد اما رشادت های جلال الدین اشتباهات محمد خوارزمشاه را جبران کرد و شکست نصیب مغولان شد آنچنانکه میدان نبرد را ترک کردند تا خبر شکست خود را به چنگیز خان برسانند. محمد خوارزمشاه که از ضربدست مغولان را چشیده بود به خوف و هراس شدیدی دچار شد ولی با این وجود چنگیز قصد سرزمین خوارزمشاهیان نمود در آن هنگام محمد خوارزمشاه سپاهی بزرگ زیر فرمان داشت.جلال الدین از پدر اجازه خواست تا در برابر سپاهیان مغول صف آرائی کنند و اطمینان داد که از این نبرد پیروز و سربلند باز گردد.اما پدر او را جوان و بی تجربه خواند.جلال الدین از پدر خواست که فرماندهی سپاهیان خوارزم را باو واگذارد اما محمد خوارزمشاه هرگز تغیر عقیده نداد و مقابله با مغولان را صلاح ندانست.چنگیز با سپاهیان خونخوار خود به جانب ماورا النهر آمد اکتای و جغتای را به محاصره اترار گماشت. جوجی خان را به طرف جند و یکی از سرداران را به سوی خجند فرستاد و خود عزم بخاران کرد و در راه از کشتار و غارت فروگذار ننمود و در سال ۶۱۷ هجری قمری به اطراف بخارا رسید و کوشش بخارائیان به جایی نرسید و مدافعان دلیل آن شهر کاری از پیش نبردند.شهر اترار پنج ماه در محاصره بود و سرانجام بدست لشکر جغتای و اکتای گشوده شد. حاکم شهر که بازرگانان مغول را کشته بود دستگیر و کشته شد.چنگیز بعد از اینکه سمرقند را گرفت عده ای را برای تعقیب محمد خوارزمشاه فرستاد در آن هنگان پایتخت خوارزمشاهیان شهر (جرجانیه) بود که آبادی این شهر و کثرت جمعیت آن به شرح نمی آمد.چنگیز پسران خود را همراه با سپاه تاتار مامورتسخیر آن دیار کرد اهالی این شهر مردانه در برابر مغولان ایستادگی کردند و حاضر به تسلیم نشدند دشمن چون از محاصره نا امید شد  قصد کرد که آب جیحون را که از شهر می گذشت برگرداند. اهالی رشید جرجانیه سه هزار نفر از مغولان را که مامور بازگرداندن آب جیحون بودند از پای درآوردند اما سرانجام با اینکه مردم این شهر خانه بخانه و کوچه به کوچه جنگیدند شهر به دست مغولان افتاد.محمد خوارزمشاه از شنیدن این خبر در جزیره آبسکون درگذشت و پس از وی جلال الدین که امید همه مردم به دلیری های او بود زمام امور گسیخته این سرزمین را به دست گرفت در سال ۶۱۸ با سپاهیان مغول روبرو شد نبرد سختی درگرفت و در این نبرد جلال الدین آنچنان شکست فاحشی بر سپاه مغول وارد آورد که بگفته ای ۴۰ هزار مغول کشته شد و آنان که مانده بودند راه فرار را پیش گرفتند تا این خبر ناگوار را به چنگیز برسانند. اما به زودی بین سران سپاه جلال الدین اختلاف افتاد و هر کدام راهی جداگانه در پیش گرفتند و بسمتی رفتند و جلال الدین تصمیم گرفت به تنهایی در برابر چنگیز ایستادگی کند جلال الدین خوب می دانست که عده سپاهیانش اندک و نیروی دشمن فراوان است اما با همه اینها دل به دلیری و شجاعت ذاتی خود بست و عزم پیکار نمود.جلال الدین که خود را سخت تنها دید ناچار به ترک خوارزم شد و راه غزنین را پیش گرفت چنگیزخان که از قضایا آگاه گردید قصد وی کرد. نزدیک سند به وی رسید.جلال الدین با عده کم سپاهیان خویش با چنگیز به مقابله مردانه برخاست نبرد آغاز شد جلال الدین بین دشمن و آب قرار گرفت حلقه محاصره هر لحظه تنگ تر می شد تا آنکه سپاه چنگیز جلال الدین را برفراز صخره ای که بیش از ده ذرع بلندی داشت راند و بیم آن می رفت که جلال الدین دستگیر شده و ریشه حیاتش قطع گردد.اما این شاهزاده دلیر و پردل بیکباره تصمیم خود را گرفت و دامن مردانگی بر کمر زد و در حالیکه از هر طرف حمله آورده و مغولان را به خاک می افکند در لحظات آخر که دیگر هیچگونه امیدی برای پیروزی یا نجاتش وجود نداشت تازیانه بر اسب زده و خود را بر آب عظیم سند افکند و در برابر تعجب چنگیز با اینکه او را پیاپی با تیر هدف قرار می دادند از آب سهمگین سند گذشت و خود را به ساحل رسانید. پس از این رویداد جلال الیدن خود را به هندوستان رسانید و در آنجا قدرت و اعتباری به دست آورد و از آنجا که زندگی آسوده و راحت را بر خود حرام می دانست از راه مکران به ایران آمد و از راه شیراز به اصفهان رفت و در آنجا با کمک برادرش غیاث الدین سپاهی فراهم آورد و عزم بغداد کرد تا با خلیفه درباره دفع شر مغول مذاکره کند و از او کمک بگیرد.اما ناصر خلیفه بغداد به جای کمک به جلال الدین لشکری برای مقابله او فرستاد. جلال الدین در یک نبرد سپاه خلیفه را به کلی تارومار کرد و از میان برد سپس به سوی تبریز رفت. پس از فتح تبریز جلال الدین به سوی گرجستان شتافت و در مدت سیزده روز خود را از تفلیس به کرمان رسانید و فتنه را فرونشاند.در این هنگام مغولان به جانب ری آمدند جلال الدین عنان همت به دست گرفته و به جانب آنها رفت و در نبردی که با مغولان نمود به علت حیله و ریای برادرش غیاث الدین مغلوب دشمن شد و به سوی اصفهان عقب نشست.جلال الدین عزم گرجستان کرد و سپس تا آذربایجان آمد و پس از کسب پیروزی هایی دوباره نامش بر دهان ها افتاد با یکی از سرداران مغول بنام (جورماغون) که از طرف اکتای قاآن به ایران فرستاده شده بود نبرد کرد ولی این بار نیز کاری از پیش نبرد و مجبور شد برای جان سالم به در بردن از دست مغولان صحنه جنگ را ترک کند اما از آنجا که اجل در کمین او بود در سال ۶۲۸ در یکی از کوه های کردستان در گذرگاهی ناشناس به دست طماع چشم دل کوری که قصد جامه و اسب و مال او را کرده بود کشته شد.

این خواست خداوند بود که سردار دلیل ایران با همه فداکاری ها و دلیری هایش در چنان گذرگاه ناشناسی به دست کوردلی از پای درآمد شاید اگر جلال الدین کشته نمی شد سدی در برابر پیشروی مغولان ایجاد می کرد و مسیر تاریخ ما را عوض می نمود. نام جلال الدین و شرح وقایع زندگانیش همراه فداکاری و شهامتهایش بخاطر حفظ وطن و این سرزمین آنچنان افتخار آمیز و پرشکوه است که هر خواننده بر او درود می فرستد و سینه تاریخ ما لوح جاویدان برای نام ارزنده مردی بزرگ چون او می باشد.

آخرین گفتار بابک خرمدین سردار بزرگ ایرانی

تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت
من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد
من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند
مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند
اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند
مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد
و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود
" پاینده ایران "
از کتاب حماسه بابک خرمدین